|
|
|
|
|
کاش می دانستم
کاش می دانستم روزی رنگها را برای داغ حنجره ام خواهم شمرد.
|
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 13:28 توسط یه تنها
|
|
||
|
|
|
|
|
در باغ خاطرات با تو بودن
قدم می زنم هنوز به انتهای سبزش نرسیده ام که ناگاه باران می آید و من خیس گریه با دستانی خالی برمی گردم ...
|
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 12:2 توسط یه تنها
|
|
||
|
|
|
|
|
به نام او
به یاد آن همه خنده های شاد از ته دل زار زار گریه می کنم میدانستم مجازات می شود این دل وامانده اما نمی دانستم تا به اندازه بی رحمانه |
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 12:39 توسط یه تنها
|
|
||
|
|
|
|
|
کاش میدانستم
می دانستم که هنوز هم دستانت را به بوی باران می سپاری یا نه ... هنوز هم دستانت را به میزبانی قطره ها فرا می خوانی یا نه... من که هنوز هم همراه می شوم با گریه های آسمان شاید ... شاید در دستان تو فرو ریزم
|
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 11:13 توسط یه تنها
|
|
||
|
|
|
|
|
می دانم که نمی دانی
نمی دانی که در کدام سوی این دیار دراندشت چشمانی خیس دارند تو را بر روانی اشکهایی سرد بدرقه می کنند. کاش می دانستی می دانستی که هنوز تا دیدن یاد تو چند قظره اشک بیشتر فاصله نیست
|
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 12:58 توسط یه تنها
|
|
||
|
|
|
|
|
آخرین روزهای سال را
هم عزا با آخرین برگهای فرو ریخته می کاوم شاید در عمق نگاه یک چلچله تازه از راه رسیده خاطره تو مانده باشد. |
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 12:10 توسط یه تنها
|
|
||
|
|
|
|
|
"مدتی این مثنوی تاخیر شد"
چه بگویم به تمام زبانهای گویا تو را سروده اند به تمام گریه های شبانه تو را نجوا کرده اند و من هنوز می اندیشم باید یکبار دیگر تو را تکرار کنم نه به زیبایی دیگران اما به صداقت خودم ،می سرایم تو را
|
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 9:52 توسط یه تنها
|
|
||
|
|
|
|
|
شرم چشمان نورس تو
و خسیی نگاه من در پس پرده زمان... باز هم باد می وزد نگاه من همچنان خیس گریه است و شرم چشمان تو کوچ این همه پرستو را دنبال کرد دیگر از دور هم به کوچه اولین سلام نگاه نمی کنی بماند
|
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مهر 1384ساعت 12:15 توسط یه تنها
|
|
||
|
|
|
|
|
باز هم یک نگاه
باز هم یک حسرت تو که این همه دبدار را به آسمان بخشیدی یک بار فقط یکبار نگاهت را به چشمان خسته من هدیه کن شاید روزی چشمه سار یادت در زلالی گریه ام دوباره روشن شود |
||
|
2
نوشته شده در شنبه دوم مهر 1384ساعت 9:35 توسط یه تنها
|
|
||
|
|
|
|
|
مثل همیشه جاری آبهای دور دست در سرانگشتان زیبای تو و چکیدن یک قطره از این همه زلالی در کام ملتهب ما j کاش می دانستم بهای خاطرات یک چشمه خنک چند شبانه روز گریستن است |
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم مرداد 1384ساعت 11:51 توسط یه تنها
|
|
||
|
|
|
|
|
آن همه گریه
آن همه دلواپسی آن همه شمارش معکوس ضرباهنگ ساعت در ضربان دل آن همه سکوت... کجاست یک ساعت فراموشی تا خودم را عمری به آن بیاویزم |
||
|
2
نوشته شده در شنبه بیست و نهم مرداد 1384ساعت 13:48 توسط یه تنها
|
|
||
|
|
|
|
|
مدتی است دیگر به خوابم هم نمی آیی نگفته بودی که رویاهایم را هم از من دریغ می کنی |
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مرداد 1384ساعت 11:46 توسط یه تنها
|
|
||
|
|
|
|
|
برای ماندن دیر است و برای رفتن خیلی زود کاش می شد قدم زمان بر روی فرش خاطراتمان به همان نرمی آمدن تو باشد |
||
|
2
نوشته شده در شنبه یکم مرداد 1384ساعت 12:32 توسط یه تنها
|
|
||
|
|
|
|
|
مدتی است دنیا زیباتر شده است چه قدر من از خودم دورم آخر دارم با چشمان تو می بینم |
||
|
2
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم تیر 1384ساعت 13:53 توسط یه تنها
|
|
||
|
|
|
|
|
به گرمی همیشه
و به صدافت یک عمر رفته باز به خاطر هر آنچه که بود و هر آنچه که می توانست باشد و نشد گریستم
|
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم تیر 1384ساعت 14:17 توسط یه تنها
|
|
||
|
|
|
|
|
عمری را چه راحت به خاطر هم حرف زدیم نشستیم خواندیم و رفتیم کاش می شد یک لحظه فقط یک لحظه به خاطر هم گر یه کنیم |
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم تیر 1384ساعت 11:24 توسط یه تنها
|
|
||
|
|
|
|
|
داریم قدم می زنیم هر چه تو می گویی درست اما من هم حرفهایی دارم ببین آه خدای من باز تنها دارم همراه خاطراتی دور قدم می زنم |
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه بیستم تیر 1384ساعت 13:32 توسط یه تنها
|
|
||
|
|
|
|
|
من از دیدار سبزه و باران از بودن در همیشه هستی از تو می گفتم و تو همچنان تمشکهای مانده بر خاطرات یک روز تعطیل را مزمزه می کردی |
||
|
2
نوشته شده در شنبه هجدهم تیر 1384ساعت 9:23 توسط یه تنها
|
|
||
|
|
|
|
|
نگفته بودی که می شود با یک نگاه فقط با یک نگاه ندیدنت را برای همیشه کابوس تنهاییم می کنی و دوباره دیدنت را آروزی تنهاییم |
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1384ساعت 11:26 توسط یه تنها
|
|
||
|
|
|
|
|
برای تو بر ای من برای همه سالهایی که بسان لحظه ای در سراشیبی زمان جاری گشت . برای آنهمه قه قه خنده برای همه آنهاست که هق هق گریه ام ذهن خاطراتم را میشکند و در سنگلاخهای کو یر بی تو بودن باران یادت را بر گونه هایم جاری می سازد اگر فرصتی شد با من گریه کن |
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1384ساعت 8:29 توسط یه تنها
|
|
||
|
|
|
|
|
در عمق نگاهت هنوز هم می توان خاطره یک شط را جاری ساخت. خاطره یک نگاه یک سلام و یک یادش بخیر |
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم تیر 1384ساعت 11:14 توسط یه تنها
|
|
||
|
|
|
|
|
باز هم یک صبح دیگر باز هم یک نگاه دیگر نمی دانم چند شب تنهایی را به صبح بی تو بودن رساند ه ام اما در گذر زمان می توان باز هم نشست نشست و گدای خاطرات تو بود . شاید این ذهن خسته باز هم این مسافر تنها را به نمی دانم کی به نمی دانم کجای با یاد تو بودن برساند . |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم تیر 1384ساعت 11:19 توسط یه تنها
|
|
||
|
|
|
|
|
نبض زمان را در دستان خود می فشرم و این واپسین دقایق با تو بودن را به ابدیت می سپرم راستی بی این دل وامانده تو چه خواهی کرد من که برای همیشه خدا به دریای اشک می سپارمش روزق یادت را به دریای ما بسپار تا انتهای جزیره سرگردانی |
||
|
2
نوشته شده در شنبه یازدهم تیر 1384ساعت 11:52 توسط یه تنها
|
|
||
|
|
|
|
|
در معبد نگاهت شکوه بودا را به تصو یر نشسته ام . ضریح چشمانت را به کدامین زائر خسته بخشیده ای که من هنوز در بی پناهی طوفان به امواج نگاهت دل سپرد ه ام |
||
|
2
نوشته شده در شنبه یازدهم تیر 1384ساعت 11:6 توسط یه تنها
|
|
||
|
|
|
|
|
برای دوستی نوشته بودم با اندک تغییرات باز نویسی می کنم: تو نهفته ای در شعر م در کلامم با من بخوان نباشد در جهان کس غمگسارم گریستم در غم زیبا نگارم اگر روزی دلت شیدای ما شد روا باشد نشینی بر مزارم آینه دل را بگشا بر دیدگانت اول مصرعهای شعرم را بیافزا خود را ببینی |
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه نهم تیر 1384ساعت 10:55 توسط یه تنها
|
|
||
|
|
|
|
|
در بی شرمی نگاه آفتاب تابستان حرم چشمان تو مرا از خود می رهاند . به خودم واگذاشتی مرا چشمانت را از من فرو گیر تا بنشانم در خشکیده نگاهم بی ریایی یک سلام قدیمی را |
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه نهم تیر 1384ساعت 10:51 توسط یه تنها
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز با هم برویم من و اشک و خاطره تو هر سه نفر برویم تا کوچه اولین سلام و می دانم باز خیس گریه تنها برمی گردم |
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه هفتم تیر 1384ساعت 8:58 توسط یه تنها
|
|
||
|
|
|
|
|
کجا با این عجله
کاش با همین عجله هم آمده بودی دیر آمدی کم ماندی و زود می روی شاید سهم من از شکوه چشمان تو همین یک ستاره باشد شاید...
|
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه ششم تیر 1384ساعت 13:47 توسط یه تنها
|
|
||
|
|
|
|
|
می خواهی بروی
دست خدا و اشک من بدرقه راهت تا دیداری دیگر تا شاید وقتی دیگر تا نمی دانم کی خیسی نگاه من همراه تو باد
|
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه ششم تیر 1384ساعت 9:34 توسط یه تنها
|
|
||
|
|
|
|
|
در پس کوچه های هق هق من هنوز هم می توان بوی تازه یک آشنای
قدیمی را حس کرد . بوی دیداری در بهار و بوی خاکهای باران خورده را . با من هجی کن تمام کلمات این آسما ن بیکران را .
|
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه ششم تیر 1384ساعت 9:16 توسط یه تنها
|
|
||